کاش همیشه یک می ماند و خواب تمام نبود

نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت
شاید روزی برای ملاقاتت
با تمام پرنده ها به سویت بیایم
اما با قفسی میایم که این همه سال قلبم را به اسارت می کشید
خدایا باش تا من بیایم
دلم به اندازه تمام خلقتت گرفته
خدایا
تو خود گواه منی پس چرا
............
نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت

در اندیشه توام ای رویای قدیمی
نمیدانم به من می اندیشی یانه...
اما من بعد از رفتنت دنیای عجیبی دارم
گاه عاشقم وگاه....

نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:1 موضوع | لینک ثابت
هميشه اشکتو، عشقتو ،احساستو قلبتو قربوني کسي کن که تو تنهائيات يه دقيقه ازعمرشو قربونيت کنه نه اینکه
تو اوج خوشي آويزونه دل بي غمت باشه
این حرفها حرفهاییه که فقط باید خودت بخونی
برو به ادامه مطلب وبخونشون
البته اگر روزی از این وبلاگ گذر کردی
کد مثه همیشه شماره خونتونه بدونه کد

نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 20:54 موضوع | لینک ثابت
خيلي ها رفتن كه ثابت كنند عاشقند...

خیلی تنهام .دیگه خسته شدم .
دیگه طاقت ندارم .دیگه بریده ام .
خدا به دادم برس که اگه نبودی
مرده بودم.
نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت
اگر با من همراه مي شوي
کفشهايت را همين جا ...... جا بگذار
من ديگر به هيچ کفشي .....اطمينان ندارم
انها همه ...
وسوسه ي رفتن دارند!
نفهميـدم چـرا « نيازمنديهاي ِ همشهـري »
آگهــي ِ مـرا قبــول نكـرد ......!
آگهــي دربـاره ي تـو بـود
نوشتـــه بــودم « بــه تــو نيــاز دارم »

نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت
من فقط عاشق اینم ، روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بزارم برای فردا
آنقدر آرزوهایم را به گور بردم که دیگر جایی برای جسدم نیست ...
تنهاگرگهانیستندکه لباس میش می پوشند
گاهی پرستوهاهم لباس مرغ عشق برتن می کنند
عاشق که شدی کوچ می کنند
باتشکرازمحسنhttp://mgh-1390.blogfa.com/
اين که نامش زندگی است، من را کشت. . .
مانده ام!
آنکه نامش مرگ است با من چه ميکند!
نوشته شده توسط عسل بانو در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 22:4 موضوع | لینک ثابت
بگذار هرچه حرفـــــــــــ پشت سرمان میزنند
باد هــــــــــــــــــــــــوا شود... دورترمــــــــــــــــــــــــان کند!!!
هرکسی رو می تونستم دوست داشته باشم،
اگر....
دوست داشتن را از تو شروع نمی کردم...!
حس میکنم بایدکارگردان میشدم!هرکسی به من میرسدبازیگر است....
خدایا
مهارت مراقبت از آنچه به ما بخشیده ای را در قلبمان بکار!
ما در از دست دادن استادیم...!
پروردگارا
یاریم کن آنچه را دانسته یا ندانسته میشکنم "دل " نباشد
من هميشه به هر كي دل سپردم ازش فقط يه خاطره برام موند
اين همه تنها شدن و شكستن منو ديگه از هرچي عشقه ترسوند
فقط تو نيستي كه شبونه رفتي فقط تو نيستي كه دروغ ميگفتي
چقدر سخته که همه تو رو به عنوان آدم شوخ و شاد بشناسند
اما حقیقت چیز دیگه ای باشه. چقدر سخته که هیچوقت نتونی
خودت باشی الا در تنهایی. چقدر سخته لبخند زدن در جمع اما..
با بغضی در گلو چقدر سخته...

خیلی ممنون انقد آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی
منو به محبت دو روزه مهمون کردی
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
گریه کن دلم میدونم اون دیگه هیچ وقت نمیاد
رفته و واسش مهم نیست چه به روز من میاد
به چه میخندی تو؟به مفهوم غم انگیزجدایی؟
به شکست دل من یاپیروزی خویش؟
به چه میخندی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نگاهم که چه مستانه توراباورکرد؟
یابه افسون گری چشمانت؟؟؟؟؟؟؟؟
که مراسوخت وخاکسترکرد؟؟؟؟؟؟؟؟
به چه میخندی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به دل ساده من میخندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
که دگرتاابدنیزبه فکرخودنیست؟؟؟؟؟
خنده داراست...بخند!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط عسل بانو در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 22:3 موضوع | لینک ثابت
هر وقت در خیانت و فریب دادن کسى موفق شدى
به این فکرنکن که اون چقدر احمق بوده،
به این فکرکن که اون چقدر به تواعتماد داشته ... !
نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت
وقتی که فریادت کردم و نماندی
وقتی التماست کــــــــــردم و رفتی
وقتی دستانـــــــــم را مشت کردم
و حـــــــــواله ی آسمان و زمین کردم
و تو دیوانــــــــــــه ام خواندی
ندانستی که این دل را چه می شود
!!!ندانستی که بازگشتت برایش چگـــــــــــونه دَمیست
!!!تو ندانستی و من اکنون می دانـــــــــم
...که
دستانم دیگر توان به آغوش کشیدن را نـــــــــــدارد
نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت
حالا که تو اوج غمم دوروبرم چه می کنی؟
چی داری میگی تو گوشم؟اینکه ترکم نمی کنی!
دلم می خواد اون واژه ها آتیش بگیره رو لبت
همونجوری بسوزونت که من می سوختم تو تبت
تو این ترانه هم می خوام اشکمو فریاد بزنم
می خوام که این ترانه رو برای عشق داد بزنم
حالا که دیدی جای من کسی نمی تونه بیاد
برگشتی هی به من میگی اون روزا رو یادت بیاد!
اون روزا رو خوب یادمه، بازی تو با کلمات
هربار که چند روز نبودی من بودم وعکس چشمات
اون شبها رو خوب یادمه، تا دم صبح دل لرزه ها
تا خود صبح عاشق کشی، کشتن من تو لحظه ها
اون غروب ها و انتظار واسه شنیدن صدات
لحظه ای که گفتی برو و گمشدن توی هوات
اما تو چی عزیز من؟چیزی می دونی از حالم؟
می دونی از وقتی رفتی شکسته شد پر و بالم؟
می دونی غم چه رنگیه؟ به اون سیاهی چشات
به اون بی رحمی دلت، به سردی همون نگات
حالا که دارم میمیرم دلم نمی خواد بمونی
خسته شدم از عاشقی، خدا خودت خوب میدونی
من و ببر از رو زمین می خوام عزیز تو بشم
خدا جونم یه کاری کن که دیگه از خواب پا نشم
نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 8:45 موضوع | لینک ثابت
οοοοοοοοοοοοοοοοοοοοοο
کاش میدونستی مهم تر از دلم اعتمادم بود که شکستی
οοοοοοοοοοοοοοοοοοοοοο
گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتر است
داشتن ِ بعضی ها تنهاترت می کند . . .
οοοοοοοοοοοοοοοοοοοοοο
تو نیامده ای که جای خالیت را پر کنی
آمده ای ببینی من با جای خالیت چه می کنم . . .

οοοοοοοοοοοοοοοοοοοοοο
گاهی فرار می کنم
از فکر کردن به تو
مثل رد کردن آهنگی که
خیلی دوستش دارم . . .
نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت
کلّ ِ دنیـــــــــا را هم که داشته باشی....
باز هم دلت میخواهد ، بعضی وقتهــــــــا...
فقـــــــــط بعضی وقتها....
" اصـلاً برای ِ یک لحظه هم که شده "
همه ی دنیای ِ یک ♥"نفـــــــــر"♥ باشی ....
نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت
سلام سلام و آخرین سلام به اونی که مدعی بود عشقش آسمونیه...
دوستای خوبم شاید اینآخرین آپ من باشه..
باید رفت از سرزمینی که تورو نمیخواد...
از دنیایی که دیگه جایی واسه تو نداره
باید گذشت از دیاری که سرتاسرش رو غبار وزنگار دروغ ونیرنگ
وخیانت گرفته..

باید دل برید از کسی که فکر میکردی همه کسته وامروز میدونی
حتی تورو هم دور زده
کسی که پابه پاش باهم اومدید باهم ساختید باهم آباد کردید
اما اون تنها خراب کرد
خرابش کرد
وای خدا چه حسه بدیه..چه حسه بدیه که ..
دیگه مهم نیست
من مدتهاست با این حس خو کردم
من مدتهاست ازت گذشتم
فقط امیدوارم دلت رو به کسی داده باشی که قدر دلت رو بدونه
کسی که ارزشش رو داشته باشه وبتونه....
بگذریم دوستای خوبم علی کوچولو...سامان جان...
بر وبچه هایی که تو این مدت دوش به دوشم اومدید دلداری دادید
از همتون ممنونم...
حلالم کنید
واین مطلب واسه امینه برو ادامه مطلب رو بخون
اگر روزی گذر کردی به وبلاگم
کدش شماره خونه تونه بدون کدشهر
نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 9:50 موضوع | لینک ثابت
"همیشه جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

این روزا، هر جا میرم، هرکاری میکنم ،حتی تو خواب، بیشتر از همیشه احساسش میکنم... تو دانشگاه، تو خونه، تو خیابون، تو مترو، تو تاکسی ،تو نگاه دختر فال فروش، حتی تو چشم اونی که زل می زنه تو چشام و بهم میگه دوست دارم! هم احساسش می کنم... اثر انگشتای مهربونشو همه جا میبینم...
فکر میکنم یه وقتایی که من غرق زندگی و حسابی ازش غافلم، اونه که میاد به بنده بی معرفتش سر میزنه... میاد و یادم میندازه خیلی چیزارو! میاد و مثل همیشه بغلم میکنه و در گوشم نجوا میکنه و میگه هنوزم منو یادت هست؟؟ میاد بهم میگه من هنوزم عاشقتم تو چی ؟؟؟ هنوزم مثه اون وقتا دلت واسم تاپ تاپ میکنه؟؟؟
اون وقته که دلم حسابی می گیره و می رم تو فکر... بغض میکنم و های های میزنم زیر گریه...
خدایا! من واقعاً دوست دارم! ببخش اگه ادب نمیشم! ببخش که بنده ی خوبی نمیشم... ببخش اگه بدم!
تو خدای منی... تو بنده ی خوب زیاد داری، ولی من فقط یه خدای خوب دارم! پس هوامو داشته باش... مواظبم باش... مثل همیشه... دلم داره لیز می خوره... مواظب قدم هام باش...
خیالم و از خیلی چیزا راحت کن...
می دونی که خسته ام! دل شکسته ام!
دیگه بسه! فقط آرامش می خوام! آرومم کن! طوفانی ام... آرومم کن!
نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت

من خسته شده ام شازده
از این همه عاشقی بی جواب
از هوای این شهری...... که هوای تو را ندارد
دیگر وقتش رسیده تا کوچ کنم
اگر آمدی...... و نبودم
قرارمان .............حوالی اخرین بوسه
انجا که چشمانت کافرم کرد
نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه دهم دی 1390 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت

زندگي يعني من
زندگي يعني تو
زندگي يعني ما، با همه آنچه که هست
مثل دریا با رود... مثل آتش بادود
وخدا را ديدن واز او پرسيدن
راز اين عشق که مي سوزاند
همه ي هستي ما را هر دم ........
رمز باز شماره خونه تونه...بدون کدشهر
نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه دهم دی 1390 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت

برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی
برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی!
یک چقدر زیبایی!
یک با من میمانی؟

بعد میبینی آدمها با تو فاصله میگیرند
متهمت میکنند به هیزی …
به مخزدن ... به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری …
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را
میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن ...
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن !

وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر
چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.

تقصیر از ما نیست؛
شدهاند
نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه دهم دی 1390 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت
باتو بودم و قدر بودنم را ندانستی.. بی تو میگذرد ایام واز من یادی نمیکنی... به چه می اندیشی؟؟؟ منتظر چه کسی هستی... آیا گمان کرده ای از من عاشق تر خواهی یافت؟؟؟ نه.... هرگز هرگز عشقی به پاکی عشق من نخواهی یافت حتی اگر تموم دنیا رو بگردی وتموم عشق ها رو تجربه کنی...

نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه دهم دی 1390 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!
پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من، اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم
قاصدک حرف دلم را توفقط میدانی/ نامه ی عاشقیم را تو فقط میخوانی
قاصدک هیچکس با من نیست / همه رفتند تو چرا میمانی؟
یه روزی میاد که هیچکس منو یادش نمیاد . چه دنیای عجیبیه .
با من كه شكسته ام كمی راه بیا
بالی بگشا و گاه و بی گاه بیا
آزرده مشو بیا گناه از من بود
گفتم كه مقصرم تو كوتاه بیا

الان مطمئن شدم وقتی یکی میاد یعنی اون عزیزتره که به خاطرش تو رفتی کنار یا حداقل تو کمرنگ شدی .
سخته که حتی شکایتم نمیتونم بکنم وقتی حرف زدن باتو عجله ای میشه ُ هر کار میکنی بمونه نمیشه و همش به فکر رفتنه میفهمی یکی اومده که قوی تراز توبوده وتو باید میدون رو واسش خالی کنی
این حس حالای منه . کاش بفهمه که من میفهمم

رسم عاشقی این نیست رسم عاشقی این نیست که بگویی مرا دوست داری و بعد از مدتی مرا تنها بگذاری.رسم عاشقی این نیست که مرا به اوج قله احساسات ببری و بعد مرا از همان جا رها کنی.این رسمش نیست که پا به پای من بیایی و روزی رفیق نیمه راه شوی.این رسمش نیست که قلبم را بگیری و آن را بازیچه خودت کنی.این رسمش نیست...


پنجره نشستم
کوچه خاکستری باز
زیر بارون، من چه دلتنگتم امروز
انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ تو
کوچه دل تنگ تو
دلم گرفته
دوباره هوای تو رو داره
چشم های خیسم واسه دیدنت بی قراره
این راه دورم خبر از دل من که نداره
آروم ندارم نمی شه و نمی خوام واسه قلبم
جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم
این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره
هوای شهر و با بوی گل ها
پیچیده توی اتاقم مثل خواب
داره بد جوری غریبی می کنه
آخه جز تو دردم رو کی می دونه

این اشکارو یادت نره . گریه های شبونمه

.
چه داروی تلخی است ، وفاداری به خائن
صداقت با دروغگو و مهربانی با سنگدل . . .
.
.
.
یکی را آرزو کردی و رفتی / برایش پرس و جو کردی و رفتی
تو هم تا آبرو از من گرفتی / مرا بی آبرو کردی و رفتی . . .
.
.
.
دیگر هیچ چیز مشترکی بین ما نیست
تنها آسمانمان یکیست . . .
.
.
.

به نامردی نامردان قسم جانا که نامردی
که نامردان خجل گشتند از بس که تو نامردی . . .
.
.
.
عجب جوش و خروشی بود عشقت / خراب باده نوشی بود عشقت
بهشتم را به سیبی داد بر باد / عجب آدم فروشی بود عشقت . . .
.
.
.
دار بزن … خاطرات کسی که تـو را دور زده
حالم خوب است …امّا گذشته ام درد میکند . . .
نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 16:32 موضوع | لینک ثابت

دلم گرفته حس بده تنهایی بدجور اذیتم میکنه حس نبودن ادمایی که
ظاهرا هستند ولی در واقع نیستند

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بی کرانه می خواهم
خوب دانم كه مرا برده ز ياد
من هم از دل بكنم بنيادش
باده ای، ای كه ز من بی خبری
باده ای تا ببرم از يادش

نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 16:22 موضوع | لینک ثابت
وصال او بود هر چند در میان تنگی کلمات گویی قلبم میان فشار قبر است در انتظار تو من در انتظار بارانم بارانی که عشق خدا را خواهد آورد وهیچ گاه سوگندی را که
از روز اول در چشمانت خورده ام فراموش نخواهم کرد
از امروز دیگر اسم تو بر زبانم نخواهد آمد
ولی تو نترس این حقیقت نیست
حقیقت در نماز تو جاریست ودر دعای شب من به امیدی
که هیچ غمی بر دلی ننشیند
وهیچ دلی بار عشق نا فرجام نکشد به امیدی از خدا
و عشقش ولی تو این را بدان
در تمام افق های زندگیم روشن و آشکار دیده خواهی شد
و من هیچ گاه تو را فراموش نخواهم کرد دوستت دارم گرچه
تو نمیدانی دوستت دارم
گرچه دیگر کسی نخواهد شنید
دوستت دارم و امید وارم به خدا ی آسمان به خدای
چشمانت به خدای جهان که عشق تو وسیله ی
اما خداوند همیشه باقیست
و به ازای تمام دوری ها نزدیک است بیشتر
از آنچه بدانی و به جای تمامی تنگی ها
گشایش می آورد و به اندازه ی تمام غم ها
شادی میافریند وبه ازای تمام دستان رو
به آسمان عشق میباراند وخدا نزدیک است قلبت
را به او بسپار من........... تو
..............و تمام آدمیان در نقش های خود ودر عشق هایمان
ودر تمام این قلقله های توفنده تنها در ابتدا و انتها..
با هر حرکتی و احساسی بی آنکه
خود بدانیم عاشقانه میگوییم
خداوندا من جز تو نیستم و تو جز من
من در تو ام وتو در
مندوستت دارم
و این تنها کلام عاشقانه ی ممکن است که دوست داشتن پاک و
عاشقانه جز دوست داشتن خدا نیست
دوستت دارم
و این تنها کلام عاشقانه ی ممکن است بی هیچ پسوندی
زیرا تمام دوست داشتن ها از آن خداست
دوستت دارم
این تنها جمله ایست
که قلب پاره پاره ای را آرامش میبخشد
دوستت دارم

تنها تو می مانی
دل داده ام بر باد،بر هرچه باداباد
مجنون تر از لیلی،شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی،از دودمان باد
آب از تو طوفان شد،خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش،در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین،چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد،کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر مارا،اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد،بوی تو می آید
تنها تو می مانی،ما می رویم از یاد

تا تو به اغوشم رسی من خیلی وقته مرده ام
با خود از این دنیای تلخ خاطره ی تو برده ام
از دفتر گلایه هام یه جمله باقیه برام
آخه چرا این دل من سوخته توی یه عشق خام
نمی دونم درد دلو چرا فقط به تو میگم
انگار با این دل واژه ها دارم یه شعر نو میگم
شاید که شعر آخرم برای تو خاطره شه
هر وقت که می شنوی اونو قصه م برات دوره بشه
گناه دلو بنویس پای حساب سادگیم
تاوان عشقتم بگیر پیشکش تو این زندگیم
نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ساعت 12:12 موضوع | لینک ثابت
بايد برم اما نمی دونم به کجا ... بايد برم اما تو با من نميايی ... بايد تنها برم با درد
از تو دور بودن ... بايد اينجا رو رها کنم ديگه جای موندن نيست ديگه تحمل ندارم
اين تنهايی و اين ناراحتی رو تحمل کنم ديگه صبرم تموم شده ... من نمی تونم ديگه
توی اين وضعيت بمونم و تحمل کنم. اخه تحمل کردن هم حدی داره چه قدر غم
چقدر درد دور بودن از تو تا کی بايد اين جوری باشم... من می رم تا ديگه جايی
نداشته باشم تا اينکه کسی دور برم ن باشه هيچ کس چون وقتی تو
پيشم نيستی نمی خواهم کس ديگه ای رو ببينم... من بايد برم حتما

نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
سلام سلامی به قشنگی روزای اول آشناییمون سلامی به پاکی وصداقت عشق لیلی ومجنون
نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت
تنها موندم اما توی این تنهایی چیزایی پیدا کردم که به همه ی تنها نبودن ها
می ارزد
تنهام گذاشتی نه جسممو نه
تو روح منو ترک کردی
زخم زدی
شکنجه کردی
شکستی
ورفتی

من موندم ویه جسم یخ زده اما حالا سرپام..دارم زندگی میکنم وبه اونایی که واقعا مال منن عشق میورزم
ممنون بابت رفتنت
بابت خیانتت
بابت بیدار کردنم
الهی بتونم جبران کنم..
نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه چهاردهم آبان 1390 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت
کجا باید رفت؟.....
ز که باید پرسید؟!!!
واژه عشق و پرستیدن چیست؟
جان اگر هست چرا در من نیست؟
من که خود می دانم ..
راه من راه فناست
قصه عشق فقط یک رویاست....
اه ای راه سکوت...
اه ای ظلمت شب....
من همان گمشده ی این خاکم
به خدا عاشق قلبی پاکم
های...بای ، به راستی معادل درود و بدرودند؟
نیستند
های گرمی درود را ندارد،
بدرود تلخی بای را...

نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه سوم آبان 1390 ساعت 7:16 موضوع | لینک ثابت
مي خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود.
مي خواست بماند، ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد.
مي خواست بنويسد، قلمي نداشت،
مي خواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن مي کرد
.مي خواست بگويد، لبان خشکيده اش نمي گذاشتند.
مي خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي شد.
مي خواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري نمي دادند.
مي خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما چيزي راه تنفسش را بسته بود.
مي خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد.
مي خواست پنجره ي کلبه اش را باز کند و از ديدن زيباييها لذت ببرد ، اما با اينکه پنجره با او فاصله اي نداشت اين کار برايش غير ممکن بود.
مي خواست بي پروا همه چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت.
مي خواست پرنده ي زنداني در قفس را پرواز دهد ولي ناتوان بود.
مي خواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد دستش جلو نمي رفت.
مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمي شد،
مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهاي رفته بر گردند.
.
.
.
آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت
مي خواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود.
يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت "بگو سيب" از دنيا گله نمي کرد
دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد سيب
برگرفته از وبلاگ دوست خوبم : پویا جان با وبلاگ: زندگی بهتر
نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت
سلام این امروز منه امروز خوبم خوب خوب چون به باور رسیدم به این باور که باید برم پس بهتره عاقل باشم و.. با خودم قرار گذاشتم به بدیها فکر نکنم (اگر بتونم) قرار گذاشتم از دنیا شادیهاش رو بزرگ ببینم و غصه هاشو کوچیک... میخوام چند صباحی که هستم بیخیال غصه ها باشم و به راهم محکم تر از قبل ادامه بدم این حقه منه که به آرزوهام برسم... دوست دارم همه ی ادما رو همینجوری که هستن باور کنم ودوستشون داشته باشم.. نخند آره میخوام همه رو دوست داشته باشم... چون معتقدم فرصت ما اونقدر کمه که اگر قرارباشه تموم لحظه هامون با ناراحتی از نامهربونیای دنیا وآدماش بگذره دیگه واقعا وقت کم میآریم آخه اکثر آدمای این دوران جز شکستن جز تنها گذاشتن جز نامهربونی ونامردی چیزی واسه هدیه کردن یا ندارن یا اگرم دارن بلد نشدن هدیه بدن... به هر حال الان میخوام به خوبی آدمای دور وبرم به بزرگی آرزوهایی که واسه فردتم دارم فکر کنم حتی دوست دارم از توهم فقط وفقط خاطرات قشنگ وحرفای قشنگت رو بیاد بیارم... واااای دنیا اینجوری چقدر قشنگ تره... خدایا ممنون تو تنها کسی بودی وهستی که توی این دوران منو خوب خوب درک کردی دستمو گرفتی نوازشم کردی وباهام تا اینجا اومدی تا راه رو گم نکنم تنها تو بودی که نخواستی زیر این بار سنگین تموم بشم بمیرم وخورد بشم تو نگه م داشتی منو ودل شکسته مو... ازت ممنونم تو واقعی ترین دوست دنیایی تو عاشق ترین وزیباترین معشوق دنیایی. دوستت دارم ومیدونم که تو توی سحرهایی که صدام زدی وبهم اجازه دادی باهات حرف بزنم اراده کرده بودی آرومم کنی بوی توئه که الان تو رواقهای دلم جاریه اسمه توئه که آرومم میکنه خدایا شکرت.. 
نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

هرچند بازی روزگارعاشقان را ازهم دور سازد
هرچند دنیا با ناملایماتش ما را به دوری ازهم تبعید کند
از آنجا که دلهای ما باهم است ما بر مشکلات پیروز خواهیم شد
وطلسم تنهایی ها را خواهیم شکست
دوستت دارم چون دوست داشتنی ترین عشق منی
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
دو عاشق
خلوتگاه دل
سلام ای غربت تنهایی
رشید
**فراق**
زندگي بهتر
فــــــــارم فــــــــا
رها جون
داداشی احمد
بزرگترين مرجع عکس روز ايران و جهان
بزرگترین وبلاگ ماهیان زینتی
دختر خیره سر
هموطن من
صخره ترک خورده
همسفرعشق
غم عشق
دست نوشته هایی مبهم
همه چیز برای تو (علی جون داداش کوچولوی مهربونم)
می نویسم تا فراموش نکنم که هستم
من از وقتی مادرم مرد !!!
"Web Design"
دختری عاشق دریا
یادداشت های یک روانشناس
عشق كثيف
پـ ـرانــ ـرجـ ـی تـ ـرین دخـ ـی دنـ ـیا
samira mousavi
×× بهونه زندگیم××
برتري پسران بر دختران
به یاد آرزو هایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد
رویای خیس_(مریم جون)
شهدا رابه خاک نسپاریم بیاد بسپاریم(علی)
چشم انتظار
عاشقان باران
شعر های من
آدم بد قصه
£هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن£
داستان امیر علی ومن
شب دل انگیزتان بخیر
وبلاگ روان شناسی علی کاکاوند ملایری
در قلمرو دین اسلام
باز باران با ترانه...
#ترفند#
# گل نرگس #
بیایید باهم باشیم
روشن تر از تاریکی
تنهاترین عاشق دنیا
ESHGHE PAR ZADEH
فراق
سراب
قبیله عشق
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
طراح قالب
POWERED BY